بر روی بال تنهائی






منوی وبلاگ
arman


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٥
تیر ۸٥
آذر ۸٤
تیر ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
امرداد ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
فروردین ۸٢
بهمن ۸۱


لینک دوستان
  وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
Time spent here:
آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

* My Heart * 

         یه قلب بکش ...

         وسطش یه خراش ...

         گوشه هاش هم چند تا زخم که یکیشون هم از همه بزرگتر باشه ...

         کناره هاش هم پاره باشه

         ...

         ...

         قشنگه نه؟؟؟ 

         اگر هم قشنگ نيست بلند نگو ...

         ...

         ...

         آخه يه قلب چند بار مي تونه بشكنه؟؟؟؟

         چند بار مي تونه پاره و زخمي بشه ؟؟؟


نوشته ی arman در ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ در پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

عشق

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.



رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.



نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.



دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.



نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود.



ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي:

دست ها، پاها در قير شب است

**********************

کو ماه ؟ کو ناهید ؟ کو خورشید

 آيا تا به حال عاشق شدي....؟ تا حالا اين حس رو تجربه کردي... ديدي که چه حس قشنگيه... تا حالا دلت خواسته که هميشه و همه جا در کنار يکي باشي... تا حالا دلت خواسته به کسي بگي دوستت دارم... تا حالا دلت خواسته خودت رو براي کسي فدا کني... تا حالا شبها ? وقتي همه خوابن ? تو خلوت خودت ? به خاطر وجود کسي گريه کردي... تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسي ستايش کردي... آره!! ؟؟؟ به اين ميگن عشق...!!! حس قشنگيه! نه؟


نوشته ی arman در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ در شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

غريبه


اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه

اگه نقش قصه ها شي مه روي قله ها شي

بري و از من جدا شي اگه باشي يا نباشي

نه فقط عاشقت هستم,مرهمي رو قلب خسته ام

اين تويي كه مي پرستم,سرسپرده تو هستم

اگه جاي تو به اين دل همه دنيا رو ببخشن

ميگذرم از هر چه دارم اگه باشي عاشق من

اگه زنجيره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند

مي رسم هر جا كه باشي به تو و عشق تو سوگند

اگه باشي تاجي بر سر يا كه از ذره اي كمتر

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر

اگه با يه قلب تبدار بشم از عشق تو بيمار

يا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار

اگه جسم من فنا شه طعمه خشم خدا شه

يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شكستي رفتي و از من گسستي

مهربون يا خود پرستي,هر كه هستي هر چه هستي

نه فقط عاشقت هستم,مرهمي رو قلب خسته ام
اين تويي كه مي پرستم,سرسپرده تو هستم

يه غريبه با سكوتش رفته تا عمق وجودم زده آتيش به هياهوم به تموم تار و پودم يه نفر كه خوب مي دونم گريه هامو دوست نداره دوست نداره شب غصه تو دل من پا بذاره يه نفر كه كوله بارش پر از يك حس تازه يه نفر كه داره از من يه من تازه مي سازه بدون اين سكوت وحشي كه تو چشماش شعله داره مثل فرياد كه داره تو ترانه پا مي ذاره آره اون غريبه انگار اومده تا كه بمونه اين غزل ترانه ها رو واسه ي دنيا بخونه


نوشته ی arman در ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸٥

خسته

خسته
از بیم و امیدعشق رنجورم
آرامش جاودانه می خوام
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم                                   پا بر سردل نهاده می گویم
                                                                  بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
                                                                      یک بوسه ز جام ز هربگرفتن
                                                                     از بوسه ی آتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم                                     دیگر نکنم ز روی نادانی
                                                                       قربانی عشق او غرورم را
                                                                      شاید که چو بگذرم از او یابم
                                                                    آن گمشده شادی و سرورمرا  

 در جستجوی تو ونگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه ی آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم                                     دیگر به هوای لحظه ای دیدار
                                                                       دنبال تو در به در نمی گردم
                                                                       دنبال تو ای امید بی حاصل 
                                                                       دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم                                 ای زن که دلی پر از صفا داری
                                                                       از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
                                                                       او معنی عشق را نمی داند
                                                                        راز دل خود به او مگو هرگز

******************

احساس می‌کنم باز به یکی از حمله‌های دیوانگی‌ام نزدیک می‌شوم. دیگر نمی‌توانم به این وضعیت وحشتناک ادامه دهم. این بار بهبود نخواهم یافت. صداهایی در سرم می‌شنوم و نمی‌توانم روی نوشته‌هایم تمرکز کنم. تا به حال مبارزه کرده‌ام ولی دیگر نمی‌توانم.»

********************

کاش من مرده به دنیا آمده بودم. کاش از اول مرده راه می‌رفتم. کاش از همان روز اول مرده شیر می‌خوردم. کاش از همان روزهای کودکی مرده به تخته سیاه آویزان به دیوار کاه گلی کلاس نم گرفته خیره می‌شدم. اما چاره‌ای نیست، من الان مرده‌ام، با حدود 24 سال تاخیر. تاخیر در مردن. گرچه گمان می‌کنم از همان ابتدایی که روح در کالبد مرده‌ام دمیده شد، من بی جان شدم.
من معتقدم که آدمها با روح مرده می‌شوند. مرده به جسمی که جان گرفته است. فلسفه مسخره‌ای است که من دارم. فلسفه‌ای من درآوردی که خودم هم نمی‌دانم چیست و اصلا از کجا آمده. اما خوب می‌دانم که اگر روح نبود من اکنون کمی زندگی می‌کردم. حرف فلسفه شد. بگذار بگویم فلسفه زندگی‌ام را. کدام زندگی؟ این را برای شما روشن کنم، گمانم شاهکار باشد.
روزی برای دخترکی داستان زندگی یک مرده را تعریف می‌کردم. داستان عجیبی بود. مرده داستان من مردی بود سیه چرده با خاطراتی کهنه از گرد و غبار سالیان دراز زندگی. البته من اسمش را می‌گذارم زندگی، اما مرد خودش مردگی تعبیرش می‌کرد. مرد می‌گفت مرده خوری بوده است قهار. مرده خوری که آویزان چشمان دورنگ دخترکی سپید روی بوده که در اخر هم مرده به دست مرد می‌شود، اما چشمانش تا بینهایت روشن می‌ماند.
مرد تعریف می‌کرد هیچ گاه نتوانسته است چشمان دورنگ را از خود دور کند، حتی با شعله‌های آتشی که مرده‌ها در آن به تلی از خاکستر تلخ بدل می‌شدند. مرد با تلخی از دخترک تعریف می‌کرد. زندگی مرد اما در آن روزها که دخترک زنده بود به روزانه یک نگاه حسرت بار به دخترک و چشمانش خلاصه می‌شد. نگاهی که پر از اندوه که دخترک با خود داشت.
آویزانی مرد اما در جای دیگری بود، آنجا که او برای خوردن چشمان دورنگ دخترک حاضر بود در کوره آدم سوزی، جای دخترکان دیگر بسوزد، اما چشمان پخته شده دخترک را در دهانش مزمزه کند. مرد از دخترکی می‌گفت که با چشمانش آتش به جانش انداخته بود و رهایش هم نمی‌کرد. آتش جان مرد از اتشی بود که در چشمان دخترک شعله می‌کشید. شعله‌هایی از غم یک عشق سوخته. عشقی سوخته در یک مرده زنده به گور شده. زنده به گور شده‌ای عاشق که جانش را در چشمان دخترک آتش زد تا او شود.
مرد می‌گفت روزی که چشمان دورنگ را در دستانش همچون ماهی تازه که بالا و پایین می‌پرد برای لحظه‌ای زندگی، نگاه می‌کرد، به زمانه‌ای رفت که هیچ بازگشتی از آن نبود. زمانه‌ای که اکنونش را برای من باز می‌گفت و البته هیچ نمی‌گریست. مرد از روزهایی فریاد خشک می‌زد که چشمان دخترک را در هیزمی گذاشته که با خون دخترک شعله می‌گرفت و این خود چاشنی خوراکی بوده از گوشت مرده انسان‌هایی زنده.
چشمان دخترک با نوری از آتش جان زنده به گور شده‌اش آتش مرد را در خود می‌سوزاند و همچنان زنده بود. مرد از آن نور می‌گفت و نا توانی‌اش در غلبه بر آن. اما مرد سالها بود که دیگر هیچ نوری از آن چشمان دورنگ ندیده بود. مرد از روزی می‌گفت که به آتش زده بود و چشمان دورنگ را به حال خود گذاشته یود. اما مرد از زمانی که خود به جای چشمان دورنگ روانه آتش شده بود، به زندگی دیگری چنگ زده بود که می‌گفت زندگی نیست، مردگی است. مردگی در قاموس مرد یعنی فراموش شدن در عین زنده بودن. یعنی مرده متحرک. یعنی مرد. یعنی من.
داستان مرد و دخترک را که برای دخترک تعریف می‌کردم، دخترک را مرده در آغوش خود یافتم که چشمان دورنگش را به صورت سیاهم دوخته بود و با جسمی بی جان نگاهم می‌کرد. دست کردم تا چشمان دورنگ دخترک را صاحب شوم. اما همه انگشتانم سوخت. از آتشی سوخت که من هیچ گاه تا کنون و بعد از این همه سال آنرا تجربه نکرده‌ام. همه دکترها تشخیص‌شان قصد خود کشی من بود. با حالتی احمقانه در آخرین و عاقلانه‌ترین تشخیص می‌گفتند من قصد خودکشی با اسید داشته‌ام.
راستی فراموش کرد یک چیز را بگویم. در مدت زمان کوتاهی سوختگی نوک انگشتانم، تا نوک پاهایم هم رفت و من همه آدمی شد و پر از چروکهای پس از سوختگی و یا پس از اسید پاشی. اما من می‌دانم که هیچ خود کشی نکرده‌ام. تنها می‌خواستم چشمان دورنگ دخترک آغوشم را که از فراموش کاری من مرده بود، به یادگار داشته باشم. نمی‌دانم شاید هرکه خود کشی می‌کند، غیر قابل دسترس می‌شود.
سالها پیش بود که دوستی را خواستم تا به لطفی سنگین و نا بخشودنی مرا به زندگی بازگرداند. دوستم با خنده‌ای نگران و عصبی گفت: «زندگی می‌خواهی که چه؟ در همین مردگی‌ات دست و پا بزن که خود غنیمتی است.» دوستم را از برای این برای زندگی بخشیدن می‌خواستم که خود جرات خودکشی نداشتم. از اینکه جنازه‌ام آنقدر قوی شود که هیچ کس نتوانتد به محل زندگی‌اش ببرد، می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جنازه‌ام اسیر لاشخورها شود. آخر هیچ کس نبود که چشمان سیاه مرا از صورت سیاه و کریه‌ام در آورد و آخر هم نتواند.
اگر دوست مورد اشاره‌ام خواسته‌ام را اجابت می‌کرد، من الان در خانه‌ام زندگی می‌کردم، اما دوستم از ترس دادن تاوان محبت‌اش، مرا همچنان مرده گذاشت که اکنون به این فکر کنم که می‌خواهم زنده شوم. می‌خواهم خودم زنده شوم. با تاخیر می‌خواهم زنده شوم. با تاخیری 24 ساله. ساعتی هست که قرص‌ها را خورده‌ام و دقایقی‌است که پرزهای طناب را بر گلویم حس می‌کنم. وقتی آویزان بین زمین و آسمان شوم هم خود به خود بنزین بر سرم خالی می‌شود و همان موقع جرقه‌ای آتش می‌گشاید.
به نظر شما من با این کار که از فلسفه من در آوردی‌ام سرچشمه می‌گیرد، می‌توانم به خانه‌ام وارد شوم و زندگی‌ام را در پس این همه سال مردگی پیدا کنم؟ می‌توانم در کمال آرامش بعد از مردگی کمی زندگی کنم؟ هر چند جواب‌های احمقانه شما دیگر فایده ندارد. من مرده در مرده شده‌ام. این خودش می‌شود زندگی.......؟!!!

 


نوشته ی arman در ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ در شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥

¤قاصد عشق¤

 صحنه ی عشق بی فروغ بود

                                  رویاها همه دروغ بود

دلامون خالیه خالی

                             همه عشقامون خیالی

                                                          لبامون ساکت و بسته

                                                                           از محبت همه خسته

 

آینه های بی ریایی، همه حبس تو کنج گنجه

یاد گرفتیم آخر عشق، برامون رنجه و رنجه

 

قاصد عشق رسیدی ، مژده ی عشقو آوردی

 با حضور مهربونت، به دلا عشقو سپردی

 

روی مشقای قدیمی، تا رسیدی خط کشیدی

قصه ی پروازو حتی ،از لب بسته شنیدی

 

هم صدای گلای سرخ، عشقو فریادمی کشیدی

شدی شاهزاده ی عشقو،نور صحنه هارودیدی

 

با طنین خوش شعرات ،روی صحنه پا گذاشتی

خوندی و صدای عشقو، توی قلبا جا گذاشتی

 

گاهی باهم گریه کردیم ،گاهی خنده رو لبامون

   هرچی بود زمزمه ی عشق،گم نشد از توصدامون


نوشته ی arman در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٤

گمشده...؟

دل من گمشده ايست در صحرا

                                        تشنه لب

                                                    خسته بدن

                                                                     آبله پا

                                               در پی يافتن يار

                                   نه نشانی

                       نه اميدی

                                   وفقط

                                        تك سرابی

                                     كه از ان دور زند 

                 خنده به چشمان پراز اشك وكند زمزمه با خود

                                      كه دل بيچاره

                      چقدر سخت دهد جان و شود طعمه مرگ

اينم فلش همين شعر


نوشته ی arman در ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤

يادت نيست

روز پائيزيِ ميلاد تو در يادم هست

روز خاكستري سرد سفر يادت نيست

نالة ناخوشِ از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر يادت نيست

تلخي فاصله ها نيز به يادت مانده ست

نيزه بر باد نشسته ست و سپر يادت نيست

... ، يادم هست ، يادت نيست 

خواب روزانه اگر در خور تعبير نبود

پس چرا گشت شبانه، در به در يادت نيست ؟

من به خط و خبري از تو قناعت كردم

قاصدك، كاش نگويي كه خبر يادت نيست

... ، يادم هست ، يادت نيست 

عطش خشك تو بر ريگ بيابان ماسيد

كوزه اي دادمت اي تشنه، مگر يادت نيست ؟

تو كه خودسوزي هر شب پره را مي فهمي

باورم نيست كه مرگ بال و پر يادت نيست

تو به دل ريختگان چشم نداري، بيدل

آنچنان غرق غروبي كه سحر يادت نيست

... ، يادم هست ، يادت نيست 

هر هزار سال يکبار فرشته ها قالی جهان را در هفت اسمان می تکاندند تا گردو خاک هزار ساله اش بريزد و هر بار با خود می گويند: اين نيست قالی ای که قرار بود انسان ببافد اين فرش فاجعه است با زمينه سرخ خون و حاشيه های کبود معصيت با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم.

فرشته ها گريه می کنند و قالی ادم را می تکانند و دوباره با لندوه بر زمين پهنش می کنند.

رنگ در رنگ- گره در گره- نقش در نقش- قالی بزرگی است زندگی که تو می بافی و من می بافم و او می بافد.همه بافنده ايم. می بافيم و نقش می زنيم. می بافيم و رج به رج بالا می بريم. می بافيم و می گستريم.

دار اين جهان را خدا بر پا کرد. و خدا بود که فرمود: ببافيد. و ادم نخستين گره را بر پود زندگی زد.

و هر که امدگره ای تازه زد و رنگی ريخت و طرحی بافت. و چنين شد که قالی ادمی رنگ به رنگ شد. اميزهای از زيبا و نا زيبا. سايه روشنی از گناه و صواب.

گره تو هم بر اين قالی خواهد ماند. طرح و نقشت نيز. و هزار ها سال بعد ادميان بر فرشی خواهند زيست که گوشهای از ان را تو بافته ای

 

 

کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت پَر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی

من که منم برای تو

ُلبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم ، نبض دل عاشقمو

پشت کدوم بهانه باز

پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم !!! نرو.....

آه نمیکشم!!!!ببین....

حرف نمیزنم .... بمون

بغض نمیکنم .....ببین

سفر نکن خورشیدکم

ترک نکن منو ... نرو

نبودنت مرگ منه

راهی این سفر نشو

نزار که عشق من و تو اینجا به آخر برسه

بری تو و مرگ منم از رفتن تو سر برسه

گریه نمیکنم !!! نرو.....

آه نمیکشم!!!!ببین....

حرف نمیزنم .... بمون

بغض نمیکنم .....ببین

نوازشم کن و ببین که عشق میریزه از صدام

صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام

اگر چه من به چشم تو کم ام ، قدیمی ام ، گم ام

آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطم ام

 

ُلبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

مردمان درباره‌ی عشق سخن می‌گويند و گاهی اين کلمه را برای اموری به کار می‌برند که شنونده‌ی اهل تأمل يافتن معنايی مشترک ميان آنها را دشوار می‌يابد. چنانکه ولتر در دانشنامه‌ی فلسفی خود می‌گويد:

«اقسام عشق آن‌قدر زیاد است که آدم وقتی می‌خواهد تعريفی از آن به دست آورد در می‌ماند. به هوسی که چندروزی بيشتر دوام ندارد با گستاخی نام "عشق" می‌دهند و همچنين به احساسی که خالی از هرگونه احترامی است و به رابطه‌ی نامشروع اتفاقی و به تظاهرهای "فاسق زن شوهردار" و به عادتی متحجر و به توهمات رومانتيک و به رغبتی که در پی تمنای فوری به وجود می‌آيد؛ آری، مردم اين نام را به هزار چيز موهوم می‌دهند».


نوشته ی arman در ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳

دل من...

دل من...

دل من دست بردار                           دیگه بسه انتظار

دیگه هی اسمش و                         تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد                                عمر تو هدر نکن

دل من، دل من                               منو در به در نکن

 

دل من، دیگه بسه، آخه اون که میخوای تو، دیگه نمی یاد

باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد

اونوقت میبینی که اونه دیگه حتی تو رو نمیخواد

دل من، اینجوری، آخه تنها میمونی

 

دل من غم تو واسه من خیلی تلخه

میدونم، تنهایی، آخه تنهایی سخته

دل من اگه ما عشق و از سر نگیریم

یه روزی منو تو هر دو تنها میمیریم

 

دل من دست بردار                           دیگه بسه انتظار

دیگه هی اسمش و                         تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد                                عمر تو هدر نکن

دل من، دل من                               منو در به در نکن

 

دل من، اون دیگه نمیاد، بهتره عاشق بشیم، باز دوباره منو تو

 

دل من، دیگه بسه، آخه اون که میخوای تو، دیگه نمی یاد

باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد

اونوقت میبینی که اونه دیگه حتی تو رو نمیخواد

دل من، اینجوری، آخه تنها میمونی

 

ارزش زندگی

پسری بود که چون خیلی فکر می کرد، می شد به اون مرد گفت. اون بیش از هر چیز به مردن فکر می کرد و اصلا نمی خواست به داشته هاش فکر کنه. اون همیشه به مردن فکر می کرد . شاید در کنار این فکر غذا هم می خورد ولی همه ی غذا ها براش یه مزه داشتند. ورزش هم می کرد ، اما طرفدار هیچ تیمی نبود. گاهی موسیقی هم گوش می کرد ولی هیچ موسیقی در دلش احساس خاصی ایجاد نمی کرد. نقاشی هم می کشید ولی در نقاشی هاش چیز خاصی پنهان نبود ، هیچ وقت آواز نمی خوند ،گریه نمی کرد ، زیاد نمی خندید، خیلی عصبانی نمی شد، اتاق و لباساش همیشه مرتب بود و مهم تر از همه نمره هاش که همه20 بود! خلاصه با این کاراش در چشم مردم ایده آل بود. ولی او هنوز به مردن فکر می کرد. او بزرگ شد . در بزرگ ترین دانشگاه ها درس خوند و شغل خوبی هم دست و پا کرد ولی هنوز به آنچه خداوند بهش ارزانی کرده بود فکر نمی کرد. سال ها بعد در حالی که هنوز به مردن فکر می کرد ازدواج کرد ولی هیچ وقت عاشق نشد و سال های بعدتر در حالی که پنج تا بچه داشت به پیری رسید و بازنشسته شد.>>

یه روز وقتی داشت تو خیابون قدم می زد یه گلوله به طرفش اومد. گلوله ی یه تفنگ بود داغ و کشنده. اون به گلوله گفت:چند لحظه صبر کن تا من بفهمم مردن چیه؟>>

شاید می خواست بعد از این همه سال به یه نتیجه برسه ولی خیلی هول بود فقط به یاد این افتاد که زنده است و داره زندگی می کنه. فهمید که نتونسته زندگی کنه چون نفهمیده زنده است و زنده بودن چیه. بعد خواست به مردن فکر کنه ولی مرد چون گلوله طاقت نیاورد.>>

وقتی او را دفن می کردند دیدند که چند قطره اشک روی گونه اش است ولی هیچ وقت نفهمیدند او کی گریه کرد.

 

 

گرفتم بر خطايت خرده من آن شب

خطا كردم ؟

پس از آن شب تو را هرگز نبخشيدم

خطا كردم ؟

تو را در گريه هاي نيمه شبهايم

شريكي آشنا كردم

خطا كردم ؟

شريك مهرباني هاي من در ساحل آرام تنهايي

تو را با نام طوفان آشنا كردم

خطا كردم ؟

عزيز مهربان نازك انديشم

در اين شبهاي بس تاريك

كه مهتابي بدون مزد بر شبها نمي تابد

تو را با رنگ اين شب آشنا كردم

خطا كردم ؟

(( از اين گلهاي پوچ كاغذي بگذر ))

من گفتم

تو را زين رنگهاي كاغذي گر من جدا كردم

خطا كردم ؟


نوشته ی arman در ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ در دوشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸۳

«نيكي و بدي»

«نيكي و بدي»

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد.كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا كند.

روزي دريك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهرة يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده ام! داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز روًيايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!

"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند.
-پائولو كوئيلو

                   

 گفتم نرو پرپر ميشم

گفتي مي خوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتي مي خوام تنها باشم

گفتم دلم

 گفتي بسوز

 گفتم يه عمري باز هنوز؟؟

***

گفتم پس عمرم چي ميشه؟؟

گفتي هدر شد شب و روز

گفتم اخه داغون مي شم

 گفتي به من خوش مي گذره

گفتم بيا چشمام به تو

 گفتي آخه كي مي خره

گفتم منو جنس مي بيني؟

گفتي آره بي قيمتي

گفتم يه روز كسي بودم

 با من نكن بي حرمتي

***

گفتم صدام مي ميره باز

گفتي به درد بسوز بساز

گفتم حالا كه پير شدم

گفتي كه از تو سير شدم

گفتم تمنا مي كنم

گفتي مي خوام خوردت كنم

گفتم بيا بشكن تنو

گفتي فراموش كن منو

                  

 

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست.
بيا تا زندگي را بدزديم ، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام.
بيا ذوب كن در كفدست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن


در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي ترسم.

مرا بازكن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر
معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

و من ، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو ، بيدار خواهم شد.
و آن وقت حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد


نوشته ی arman در ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ در یکشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸۳

وقتی هیچ کس خودش نیست

 

کاش آسمان حرف کوير را می فهميد و اشک خود را نثار گونه های

خشک او می کرد.

کاش واژه ی حقيقت آن قدر با لبان آدمها صميمی بود

که برای بيان کردنش نيازی به شهامت نبود.

کاش قلبها 

 آنقدر صاف و خالص بودند که دعاها 

                                  قبل از پايين آمدن دستها مستجاب می شد.

وقتی هیچ کس خودش  نیست

دروغ می گن وهمه چی و هر چی دروغه

من چه طوری باور بکنم

که عشق تو عشقه؟

که خنده هات خندس

که گریه هات گریس

ای همیشه همیشگی

اگه باورم نمیشه منو ببخش.

 

نگفتم چرا؟

نپرسیدم

اما ای همیشه همیشگی

آخرش به ما نگفتی عاقبت دل بستن چیه؟
نگفتی

نگفتی

فقط با نرمی انگشتات گونه سرخ داوودی های زرد  رو پاک کردی

هیچی نگفتی

نگاهم کردی

و من دونستم در پی باد دویدن قرار این دل بی قراره.

به هوای گذشته پریدم

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ندونسته!... دلمو به غریبه سپردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از این به بعد زندگیم رو که می دونی و سالهاست که به این زندگی

و به اینروش عادت کردم.

عادت کردم که وقتی محبت می کنم محبت نبینم.

عادت کردم که خواسته هامو توی دلم نگه دارم و به زبون نیارم.

همیشه با جون و دل بهش محبت کردم .

در برابر همه چی کوتاه اومدم چون دوسش داشتم.ولی دریغ از ذره ای قدر شناسی.

آخه منم آدمم.منم دوست داشتم و دارم که شریک زندگیم یک کم هم مراعات منو بکنه.

محبتی که من توی این سالها نثارش کردم کمتر زوجی رو دیدم که اینطور باشن.

ولی چه فایده همه ی اون شوق ذوق دلبستگی دلدادگی توی وجودم کشته شد...

چون هیچ وقت نخواست یا نتونست پرورشش بده.

وای میدونی اگه همراهی میکرد منو توی این راه چقدر خوب بود.....

چقدر ..............

بازم نمی دونم چی بگم مثل همیشه.

فقط اینو میدونم که خوشحالم که تورو دارم و می تونم این دردهارو برات بگم

برات بنویسم

برات درد دل کنم

حرفهایی که سالهاست روی این دل که زمانی تمام شور و شوق بود مونده بزنم.

و نمی دونم تا کی ؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم و باز هم نمی دونم که چرا خدا تورو بهم داد ؟!!!؟

چرا خواست که دردامو با تو تقسیم کنم؟

ولی طبق اعتقادی که دارم و مطمعا در این کارش هم خیری هست.

همیشه بهترین یارم بوده و در سخت ترین شرایط وقتی بهش رو کردم مثل همیشه

دستم رو گرفته.

هیچ وقط تنهام نذاشته و بهترین یار و همراهم بوده والان هم  به خودش توکل میکنم واز خودش یاری می خوام


نوشته ی arman در ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳

گل سرخ

گل سرخ دلم آب نخورده

بی چاره پژ مرده آخرای عمرشه

همه گلبرگای اون جداشده

دیگه نیست باغبرمی که به اون اب بده

نزاره کهنه بشه پیربشه دیگه بی رنگ نشه

ولی افسوس که رفته گل ما تنها شده

گل تنها بی رنگ می شینه

دو تا دست لرزون نیمه جونو

میکنه به آسمون پرمهر دراز

کی خدای مهربون برسون آی برام

لبام ببین چه طور خشک شده

چشام ببین چه بی اشک شده

ای خدا دیگه نیست باغبونم

اونم مثل همه باغبونام گذاشت رفت

آخه من چی کار کنم خسته شدم

چه قدر سختی رنج

چه قدرتنهائی

ای خدا بسته دیگه این همه درد

در همون لحظه رسید صدائی از ملکوت

توبرای گمهی سخت بزرگ محکومی

گل سرخ کرد سوال..؟

چرا من تنها باشم

چرا بی رنگ بشم

چرا بی باغبون آب باشم

خدا گفتش که گلک

یادت باغبون اولی رو

وقتی که نازت می کرد آبت می داد

چه طوری با خارای تیزخودت رنجوندی

یاکه نه باغبون دومی رو

وقتی که ابت می داد هی خاکت عوض می کرد

چه طوری نازمی کردی می سوزوندی دلش

بسه یا بازم بگم..؟

می خواهی برات بگم ازسومی یا چارمی

تو دل باغبونات رنجوندی

پس بمون تا به ابد تنها باش

تا بفهمی که چقدر بد بودی

حکم توتنهائیه

حکم توبی آبیه


نوشته ی arman در ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ در دوشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸۳

فرياد

یا در این سکوت مرگبارشب می شنوی صدای قلبی را که با تمام وجود صدایت می زند

نه تو نمی شنوی توهیچ گاه نخواستی که بشنوی و من با امید به اینکه شاید زمانی سنگ درون سینه ات نرم شود وگوش دلت باز هر شب در زیرکهنه درختی که درزیر فشار زمان کمرش خمیده می ایستم وبا نگاهی به نیرگی آسمان با نمام وجود فریاد می زنم که دوستت دارم واین فریاد تا زمان مرگ با من خواهد بود و شاید مرگ باشد که این فریاد را خواموش سازد.

خدا می داند که من چه زمانها از سیه چالهای زمان می گزشتم ودر کوچه های تنگ و تاریک

زمانهای زیبائی که با او داشتم را ورق می زنم تا هیچ وقت اورا فراموش نکنم

من نمی دانم که ایا تو هم این خاطرات رادر درون قلب خود داری یا آنها را به زمان سپرده ای تا مثل تمام چبزهای دیگربا خود به اعماق فراموشی رهسپار سازد .

خدایا........؟

بعد مرگم این خاطرات فراموش خواهد شد؟؟؟؟

چه کسی این خاطرات را درق خواهد زد؟

می دانم جزاو هیچ کس....و اگراو هم این را نخواهد


نوشته ی arman در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٦ امرداد ،۱۳۸۳

عجب بالا و پائين داره دنيا

خيلی وقت بود نبودم حالا کم کم دارم ميرم با اين شعر شايد حالمو بدونين. البته ميام ولی نمی دونم کی وقتی برروی بال تنهائی رو ساختم می خواستم حرفهای دلمو بنويسم ولی ديگه دلی نمونده که حرفهاشو بنويسم .

 همه رفتن کسي دورو برم نيست که
     که جز افسوس هوايي در سرم نيست
           همه رفتن کسي با ما نموندش
                 کسي خط دل مارو نخوندش 
                      همه رفتن ولي اين دل مارو
                            همون که فکر نمي کردي سوزوندش
عجب بالا و پايين داره دنيا
       عجب اين روزگار دلسرد با ما
              يه روز دوروبرم صد تا رفيق بود 
                    منو امروز ببين تنهاي تنهام


نوشته ی arman در ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ در جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳

بازشو...


نوشته ی arman در ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ در شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳

My eyes are Blind ! Am I still me

From those around
از آن دورها
I hear a cry
من صداي گريه مي شنوم

A hopeless sigh
يک حسرت نا اميد

I hear their footsteps leaving slow
صداي پاي آنها را مي شنوم که آهسته دور مي شوند

And then i know my soul must fly
و آنگاه متوجه مي شوم که روحم بايد پرواز کند



a chily wind
يک باد خنک

begins to blow
شروع به وزيدن مي کند

within my soul
در ميان روحم

from head to toe
از سر تا پنجه پا

and then last breath
و سپس آخرين نفس

escapes my lips
از لبانم بيرون مي رود

it's time to leave
وقت رفتن است!

and I must go!
و من بايد بروم!


so,it is true
پس درست است !

(but it's too late)
ولي اين خيلي دير است!


They said : Each soul has its given date,
آنها گفتند : براي هر روح تاريخي تعيين شده است .

When it must leave its body's core,
وقتي قرار شد که بدن را ترک کند .

And meet with its Eternal Fate.
و با سرنوشت جاودانه خود ملاقات کند .

Oh mark the word that I do say ,
چيزي که مي گويم بخاطر بسپار ،

Who knows ? Tomorrow could be your day .
چه کسي مي داند ، شايد فردا روز تو باشد !


at last , it comes to heaven or hell
آخر ، به بهشت مي رود يا به جهنم

Decide which now ,
الآن تصميم بگيريد

Do NOT delay !
بهشت يا جهنم ؟

Come on my brothers
برادران من بيائيد .

let's pray ,
اجازه بدهيد نماز بخوانيم


Decide which now ,
الآن تصميم بگيريد ،

Do NOT delay !
تعلل نکنيد

Oh GOD , Oh GOD ! I can not see !
خدايا ، خدايا ، من نمي توانم ببينم !

My eyes are Blind ! Am I still me ?!
چشمانم نابيناست ، آيا هنوز من هستم ؟


Or has my soul been led astray ,
يا روح من به گمراهي کشيده شده است .

And forced to pay a Priceless Fee?
و مجبور شده است که يک هزينه ي بي قيمت بپردازد ؟

Alas to Dust ,
دريغا اي خاک

we all return,
همه ما بر مي گرديم

some shall rejoice ,
عده اي شادي مي کنند


while others burn ,
و عده اي هم سوزانده مي شوند

if only I knew that before
اگر فقط اين را مي دانستم

and came my Turn !
رشته کوتاه مي شد

the line grew short ,
و نوبت من فرا مي رسيد

and now , as beneath the sod
و حالا ، در زير خروارها خاک

They lay me ( with my record flawed ).
مرا خوابانده اند ، (با همه سوابق بدم)


They cry , not knowing , I cry worse
آنها گريه مي کنند ، نمي دانند ، من بدتر گريه مي کنم

For, they go home .
براي اين ، به خانه مي روند .


I face my god ,
من با خدايم روبرو مي شوم ،

oh mark the words
اين کلمات را بخاطر بسپار

That I do say ,
چيزي که من مي گويم ،

who knows ?
چه کسي مي داند

Tomorrow could be your day
شايد فردا روز شما باشد .

at last it comes to heaven or hell
در آخر به بهشت می رود یا به جهنم !

Decide which now ?
تصمیم بگیر کدام ؟

Do NOT delay ,
تاخیر نکن !

Come on my brothers
بیائید برادران من !

let's pray ,
بگذارید عبادت کنیم !

Decide which now ,
تصمیم بگیرید کدام !

Do NOT delay !
تاخیر نکنید !

 


نوشته ی arman در ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ در جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

 

سلام به همه دوستان دور و نزديک ارمان
ارمان در وضعيت خوبی نيست و به دعای شما خيلی نياز داره.پس همگی از صميم قلب برای سلامتيش دعا کنيد.و طبق خواسته خودش اگر بدی ازش ديديد حلالش کنيد.
به اميد سلامتی هر چه زودتر دوستمون

نوشته ی arman در ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

عشق چيست..؟

عشق چيست؟

عشق انفجار زيباترين و دلپذيرترين عاطفه های آدمی است. راز زيستن،معنای

زيستن و نيروی زيستن اوست.

عشق آتشبازی با شکوه رنگها،نورها،پروانه ها،گلبرگها،عطرها،لبخند هاو همه

زيباييهای جهان،در منظو مه رنگين کمان زيستن است.عشق جان جهان است

همان است که کينه را از خنده ها می زدايد و آنها را انسانی می کند.

کيميايی است که زهر خند را به شکر خندو نيشخند را به نو شخند مبدل

ميسازد.

خنده های آسوده،از ژرفای دل،پالايش يافته و پاکيزه، و بی هيچ گونه -

شائبه ای.

عشق دگرگونی مداوم و شدن های بی گست است.

عشق تکامل است. از فرود به فراز.

عشق دلپذير ترين جهان بينی آدمی است. آن جهان بينی نجيب و جليل ،

که از آغاز تاريخ انسان تا کنون ،جانهای شيفته بسياری ،برای بر پا داشتن

جهانی شايسته و بايسته آن کوشيدندو جان باختند.

روزی که کمترين سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادريست

روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل،افسانهای است

برای زندگی بس است

عشق بی کرانه است.عشق بيکرانگی است.

عشق آلياژ نظم و هماهنگی است.

عشق قانون ابدی وازلی هستی و بهروزی جاودانگی است.

عشق تنها پديده ناميرای زندگی است.

و اما عشق!

محبوب من اوست

شاديها و رنجهای او بيکرا ن

و نوا و بی نوايی او نيز بی پايان.

 

 

عشق از نظر افلاطون :

به روايت افلاطون در يك افسانه باستاني و آنگونه كه در اساطير ملتهاي كهن آمده است ، انسان اصولا دو جنسي بوده يعني هر فرد در عين حال هم نر و هم ماده بوده است و سپس خدايان به كيفر گناهي ناشناخته انسان را به دو نيم بخش كردند . از آن زمان تا كنون دو نيمه اين موجود در جستجوي يكديگر به درجات مختلف ، در اين جستجو موفق شده اند . اما هرگز در اين تكاپو براي پيوستن و رسيدن به نيمه جدا شده شان كاملا كامياب نگرديده اند . ما اين جستجوي انسان براي رسيدن به اصل دو جنسي گم شده خود را عشق مي ناميم .


نوشته ی arman در ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ در شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٢

نامه ای به..؟

نکنه بزار باز بره من تنها بزاره با غریبه آشنا شه

--- اين داستان تک درخت بيد يست از بهار تا تابستان.....

--- که ذهن رنجور ما را‌ ٫‌چنديست که نامش آشفته کرده است!!!

--- پس می ناميم : داستان تک درخت بيد !!!

--- بهار بود......

گلها سر از خاک در آوردند....

و در سايه بيد مجنون درس عشق آموختند !

             --- درس دل دادگی را ......

--- درسی که ببخشند و طلب نکنند هيچ !!!.......

حتی محبت را ....!!!!

--- روزگاران گذشت تا که گلها نيز در پای خويش سبزه زاری ديدند ......

--- و اينها دشتی ساختند با يک درخت بيد تنها!!!

--- گلهای بهاری رسوا.....

و سبزينه ای که

دل صحرا را با سبزی وجودش رنگ آميزی نمودند....

--- ايام گذشت ......

--- نسيم بهاری از آن ديار رخت بر بست.....

و تابستان رسيد به جايی که می شد....

--- نسيم عشق را احساس کرد.....

گرمی را....

گرمی دسته عاشق...

گرمی تنه عاشق....

--- گرميه نگاه يار....

--- گرم بود....

گلهای بهاری رنجور..........

--- و بيد مجنون چتر عشق گسترد بر سر دلدادگانش...!!!

--- اين بود که بيد تنها باز سوخت !!!

--- تا مجنون بماند و عشق.........ا

و می دانست که در شهر عشق......

--- عاشق بس دلداده است......

نه برای يار .........

برای همه عالم.........

--- او سوخت تا سبز و رنگين بماند

٫‌آن دايرهء کوچکی که در زيره چتره سايهء او بود.......

--- اين است رسم دلدادگی......

----------------------------------اين است رسم دلدادگی.......

------------------------------------------------------اين .........

است رسم دلدادگی .......

................................................

رمز ماندگاری عشق

مدتها بود که با مفهوم عشق و عاشق بودن دچار تناقض شده بودم.

از اساتيدم شنيده بودم که در بين تمام کلمات موجود ( چه مصطلح و چه غير مصطلح) گرانبهاترينشون کلمه عشق و پر مفهوم ترينشون هم جمله عاشق هستم.

خوب طبيعی بود که اين سوال توی ذهنم به وجود بياد که اگر عشق گرانبها ترين کلمه است و اگر عاشق بودن پر مفهوم ترين جملات چرا اينقدر راحت و بدون کوچکترين دغدغه ای بين ما جوونا رد و بدل می شه ؟

اصلا چرا چنين مفهومی خلق شد ؟

هميشه از عشق تعبيری اين چنينی داشتم : مغز و خون ؛ دقيقا يه نگاتيو در برابر فنا

خوب مغز بدون خون نمی تونه فعاليت کنه ؛ وجود خونم وقتی مغزی نباشه ارزشی نداره. پس فنا و نيستی نمی تونست بين اين دو جايی داشته باشه و درنتيجه عشق  هيچوقت نبايد پايانی داشته باشه.!؟

تا اينکه بالاخره جواب تمام چراهای بی جواب اين چند سال اخير رو توی مراسم تعظيم به عشق (که در باشگاه دانشجويی دانشگاه تهران در تاريخ ۸ مهر ماه برگزار شد و گزارش مختصری از اين مراسم هم توی روزنامه ها چاپ شد ) پيدا کردم.

توی اين مراسم مولانا و اشعارش محور بودن .

اشعاری از مولانا با مضمون طلب ؛ عشق ؛ ديوانگی و مستی و... ؛ در آخر سر هم تصنيفی در موضوع فنا ؛ توصيف حالات درونی فرد را در مسير عشق بررسی می کرد.

جمعی از اساتيد بر جسته دانشگاه هم حضور داشتند.

هنوز هم به دنبال جواب بودم تا اينکه با يک جمله خانم دکتر ساميه بصير مژدهی؛ که به نقل از مو لانا يا بهتره بگم در تجزيه و تحليل از اشعار مولانا بود ؛ به جواب خودم رسيدم.

از نظر مولانا: مرگ نه تنها فنای عاشق نيست بلکه جان عاشق ان چيزی است که وی به پای معشوق می ريزد و معشوق به او حيات دوباره می بخشد‌؛ اين رمز ماندگاری عشق است.

البته يه چند روزی طول کشيد و انقدر باهاش سرو کله زدم تا اينکه به مفهوم دقيقش برسم ولی حالا ديگه می دونم که:

عشق فقط يه کلمه سه حرفی نيست که اينقدر راحت و ازران به زبانها جاری می شه؛ بلکه عشق يه جاده است با يه انتها به نام ( خدا)

حالا ديگه خوب می دونم که يه عاشقم ؛ عاشقی که بايد تلاش کنه که به معشوقش برسه.

واينکه اين همون عشق که پايانی نداره.

گفتم: عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای

                        این روزا دل خیلی بهانه تو را  می گیرید!

                                                هوای دیدن تو را دارد.....

                               گفت: می دانم که همه چیز بهانه ای است *

                            برای شانه به شانه در حال و هوای با هم بودن !

                                    رفتن/نشستن/و گریستن.....

                       گفتم: چرا گریه؟ رفتن و نشستن درست اما.....

                         اما گریستن را نمی خواهم نه نمی خواهم!

                              گفت: برای حرمت نگاه ناگهان تو

                              "برای یک دل حرف ناگفته"

                           و برای هر آنچه گفتم و گفتم و نشنیدی!!!..........

گفتم: برای آن چه خواستم و بودی / خواستی و نبودم...

           و برای هر آنچه نمی دانم*

                در تمام این سال ها که همه از یادش برده بودند....

                    تو تنها کسی هستی که هستی!

                       در این دل  دلواپسی..../عزیز دل!

                            گفت: وقتی تو هستی انگار همه نیستند.....

                               شب/ از آن شب ها که در عمرت کم دیده ای

                         دریا دریا ستاره........ دریا دریا ستاره!!!

 


نوشته ی arman در ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٢

نامه ای به....؟


نوشته ی arman در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ در شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢

خدا چرا عاشق شدم....؟

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم

روزا چشمای نازش میشینه تو کتابام

شبا وقتی میخوابم میبینمش تو خوابام

براش نامه نوشتم قشنگ و عاشقونه

نوشتم با دو چشماش منو کرده دیوونه

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم

روی پله های سنگی میشینم با تو بیدار

چشام رو تور ابرا سرم رو سنگ دیوار

براش آواز میخونه لبای سر و بستم

میاد خورشید بازم من هنوز اینجا نشستم

خدا چرا عاشق شدم من دیگه از دست این دل یه شب آروم ندارم

وای چرا تو این زمونه شدم قربونی عشق اسیر روزگارم

عشق من ... عشق بی همتای من ... از فاصله ها گفتی که همه و همه در دستان کوچک اما پر مهر من و توست که آن را بشکنیم و لحظه لحظه کوتاهش کنیم ... ریسمان فاصله ها را به برق نگاهی می توان سوزاند و با هم بودن را تا ابد به رخ فاصله ها کشید ... ترس زاييده تنهايی انسان است ... اما من و تو با هم از هيچ چيز نخواهيم هراسيد و تندباد وحشت تنهايی و سوز فاصله ها هرگز رشته عشقی را که ميان من و تو بافته شده نخواهد گسست ... چرا که هر دو سرشاريم از نهايت دوست داشتن يعنی عشق.

و اما راه دوست داشتن تا عشق... راهی به کلام زيبای تو مملو از رنج و صبوری است ... راهی که مدتی است رنجش را به جان می خرم و صبوريش را نثار واژه واژه خنده هايت می کنم ... چرا که می دانم عاشق يک عاشق شده ام ... راهی که شيرينی اش برای من صدای گرم نفسهايت و دلداری های شبانه ات بوده است...راهی که قول دادم تا انتها همسفرت باشم ...

من عشقخود را يافته ام .. عشقزيبای من ... با هم بودن و با هم ماندن و دل کندن از سفر تنها به دست من و توست ... بيا تا در اين کوره راه زندگی مشعل عشقمان را بر فراز قله های جاودانگی بنشانيم و تا روز ازل تا روزی که تنها مرگ تواند جدايمان کرد و ديگر هيچ ... سرود ماندگاری و ترانه يکی شدن را سر دهيم .

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشای نگاهت ...

                با تو گفتم :

                  «حذر از عشق ؟ ندانم

                      سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

               روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

                                              چون کبوتر لب بام تو نشستم

                 تو به من سنگ زدی من نه رميدم نه گسستم »

                      باز گفتم: که تو صيادی و من آهوی دشتم

                   تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

                            حذر از عشق ندانم

                             سفر از پيش تو هرگز نتوانم ؛ نتوانم ... !

                                  شدم آن عاشق ديوانه که بودم !

می توان از ميان فاصله ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله هاست.

نمی دانم ... شايد اين حرفها برای هزاران هزار که طعم عشقرا چشيده اند قصيده ای تکراری باشد ... اما برای من طعم ديگری دارد ... نه تنها هيچوقت تکراری نخواهد شد بلکه لحظه به لحظه خاطرات زندگی ام را با نقوش آن قلم خوام زد .

عشق... تک واژه گمشده ای در دريای خيال انسانها ... اکنون برای من تنها معنی که دارد يعنی وجود يعنی زندگی يعنی هنر ... هنر دوست داشتن ... هنر خوب بودن ... هنر راست بودن ... هنر يگانه بودن و يگانه ديدن ... شايد بشود گفت شهر عشقهمان هنر هشتم است .

گويند که عشقناديدنی است ... عشقاما من تو را ديدم ...تو را لمس کردم و در تمامی لحظات زيستنم تو را خواهم ستود که چنين وجود زيبا و آراسته ای را به من هديه دادی تا تو را لمس کنم ... ببويم و بشنوم . آری اين عشقبرای من چيزی برتر از وجود خودم بود . پس ای عشقبگذار در قطره قطره دريای وجودت غرق شوم .


نوشته ی arman در ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢